تبليغاتX
خنجری در لحظه ???????? ???? ???? ??????? ?????







با درود:

 

این وبلاگ برمیگرده به صاحب اصلیش

 

اینم هدیه ای از طرف من به دوست جدیدم آرال

 

موفق باشید.....



نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 3:31 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت


پایان

تنهایی؟؟؟

آره؟ واقعا فکر می کنی تنهایی؟چقدر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا حالا کسی و از دست دادی؟؟ تا حالا خواستی کسیو اما از دستش بدی؟تا حالا خواستن تو رو اما از دست بدنت؟؟؟ واقعا تنهایی؟؟؟ نه تنها نیستی؟واقعا می گم تنها نیستی!ته ش اینه که تو زنده ایی تا حالا احساس کردی زنده نیستی؟؟؟نه در واقع تو زنده ایی!آره تو زنده ایی و تنها نیستی.

تا حالا مادرتو از دست دادی؟ تا حالا پدرت رو از دست دادی؟؟ نه ندادی! اگه دادی می دونی کجان!!!

تا حالا اونها بودن و از دستشون دادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی تونی منو درک کنی

اینجا هیچکی نیست! ببین خونمون خالیه! تاریک

خالیه خالی! منم نیستم!تا حالا اشکات پاهاتو خیس کردن؟؟؟؟؟ اینجا دریاست!

منم یه سنگ ته دریا! به نظرت به کی بگم تنهام! امشب تنهام! امشب هیچکی اینجا نیست!!!!

هیچکی!هیچ چیز بدرد بخوری نیست که از تنهایی درت بیاره!و واسه همیشه دیگه اینجا کسی نیست.

همه ی عمر می دونستم تنهام چون بودم اما نبودم الان ! آره الان اولین شب تنهاییمه!!!!

همه ی بدنم غرق اشکه چون من تنهام دیگه همه چیز تموم شد!

من تنهام تو نمی فهمی! تو همیشه با داشته هات تنها بودی ولی من الان دیگه ندارم! هیچکیو ندارم

من مرده ام چون هیچکیو ندارم

همه از اینجا رفتن! پدر مادر!!! همه!!! هنوز کمه؟؟؟؟؟؟

خدایا از دنیات متنفرم!از هرچی که تو دنیات داری! از دنیا متنفرم!متنفرم!متنفرم!

من از تو متنفرم! تو همه چیز های نداشته ام و ازم گرفتی!!! شاید اونا منو ترک کردن؟؟ شاید اصلا چیزی بهم نداده بودی!

من از همه متنفرم! چون چیزی ندارم! ببین!من تنهام!

پشتم خالیه!چپ و راستی هم ندارم! بس نیست؟؟؟ من تنهام؟؟؟ واقعا من تنهام!

کاش قدرت نبودن رو داشتم شاید یه روزی پیدا کنم این جرات رو اما اون روز هم من تنهام!

من تو تنهایی غرق شدم!؟! ببین این زندگیه؟این زنده بودنه؟؟به خدا من مرده ام!

چون من تنهام!

امشب خون گریه کردم همه عمرم رو به تباهی وداع گفتم!

خدایا تو هم تنهایی اما منم باید مثل تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه می شه!

حد اقل نا مرد قدرتشو می دادی!

وقتی پدر و مادرت دیگه اینجا نیستن! دیگه هیچ دعوایی اینجا نیست! دیگه هیچ بوی سیگاری نمی یاد! دیگه صدای درهای در هم کوبیده رو نمی شنوم!دیگه صدای دعوایی نیست باورت میشه؟صدای دعواها لالایی شبهام بود

آخه دیگه شبی هم نیست!همه جا ساکته

حتی من و منم نیستیم!باورت می شه؟!نه چطور می تونی باور کنی!!!!

چون منم و .........<<<این نقطه ها بهونه است!دیگه منو هیچکی هم نیستیم!

همه با بارهاشون رفتن از این خونه پدر مادر همه رفتن!

نا مردا من بار زندگیتون نبودم؟؟؟؟؟ شاید بار سنگینی بودم که منو نبردین!!!

امشب با اشک وداع کردم!

با غم وداع کردم!

با درد وداع کردم!

با زندگی وداع کردم!

با نفسم هم دارم وداع می کنم!

و با تو!.............

منو ببخش طعم واقعیه وداعو نچشیده بودم من با خدا هم وداع می کنم!

خدایا نفسهامو  بهت پس می دم!!ببخشش به کس دیگه! اما تو باهاش وداع نکن!

من دیگه روی این زمین قدم بر نمی دارم چون تنهام! همه رفتن!

منم می رم!

با همه و همه و همه وداع می کنم!

من با خدا وداع می کنم.

پدر و مادر عزیزم!منو نبردین!هیچکدومتون! امید وارم هر کدومتون هر جا هستین طعم خوشبختی رو بچشین و جای من با خوشبختی وداع کنین!

به من فرصت ندادین صدای منو نشنیدین! اما من با شما هم وداع می کنم!

من با خودم هم وداع می کنم چون شما با همدیگه وداع کردین!

>>آرال<<



نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 2:20 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت


 

دلم تنگ شده براشواسه دستاش...واسه چشماش...واسه آغوش گرمش...واسه حرفاشو صداش!!!

میدونم اونم دلش تنگ شده برام.همینطوری که دله من تنگ شده

دیگه عادت کردم با چشم خیس بنویسموقت ندارم دیگه!!!

عزیزم ببخشید این جسارت و که دل هنوز در به درهیه عمره که گلیممون از پای ما کوتاه تره

ببخشید این جسارت که گفته بودیم عاشقیمگفته بودیم واسه شما ما تنها مرد لایقیم......ببخشید



نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 4:18 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت



یه لحظه سکوت کن!می شنوی؟!
این صدا مال منه این درد از اعماق منه!
نه!تو فقط دست زدی...
این خون زهر داره که همیشه همراه منه
گله از تو نیست همه می دونن این منم تا همیشه بی کس
لحظه های با تو بودن نمیشه هرگز فراموش حتی با فریب و نیرنگ
خوب ببین نگاه کن مرگ یاد من تو یادت
دیدی همش دروغ بود:"نفسم نمی ره هرگز!"؟؟؟؟؟!!!!
من بودم اونجا زیادی حالا یه گلوله اشک و یه بدن با زخم کاری
تو همش به من پست زدی همه حرفات همه لحنات
تو به من سنگ زدی
حالا که تنهات گذاشتم بوی من پیشت نمونده
عمری گفتی هیچی نیستم واسه تو فقط بهونه
حالا از همه چیز دور شدی از من و از خاطره ها
می دونم تو شدی سنگ من شدم هق هق تلخ لحظه ها
من توی غصه ی دروغ تو غمگین بودم
پیش تو پناه آوردم تشنه ی تسکین بودم
تو چقدر نگام می کردی؟با دروغ و مهر و نفرت؟
من چقدر صدات می کردم؟! تو گذاشتی سرم منت!...
من هنوز یه آدمم با هزار زخم درون
سیر شدم به طاق رسیده نفسم تا به جنون
می کشم جوور نگاه کردنت رو
می برم یاد تورو پس نمی دم خاطرتو
تو همراه منی می گیرم از تو غمت رو
تیشه بزن به گردنم اینه لحظه ی عاشقتر تو
آره به من سنگ بزن لبخند بزن!  
روح از تنم می گیره خنده ی آخر تو



نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 3:41 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت


به تو نگم به کي بگم
تنها مي رم تنها ميام سزاي من تنهاييه
تنها شديم منو دل عاقبتم جداييه
تنها گذاشتي منو تو آخر بي وفاييه
توي دلم به جون تو جات خيلي خيلي خاليه
به تو نگم به کي بگم اين روزها دارم مي ميرم
اينقدر آتيشم نزن قلبمو پس نمي گيرم
دعا کنون گريه کنون سرم رو بالا مي گيرم
همش به فکرم که يه روز تو رو دوباره ببينم
همش ميگم خدا خدا تا کي باشه از اين شبها
رفته ولي دلم براش پر ميزنه بي انتها
رفتن تو چيزي نبود برام بجز اين غصه ها
مي ميرمو زنده مي شم تا بگذرن اين لحظه ها
گفتم بهت فکر نکنم اين جوري حل شه ماجرا
ديدم که راهي ندارم بي تو مي ميرم به خدا
خواستي بهم فکر نکني يادت بره قرار ما
تا کي مي خواي فرار کني از بازيهاي روزگار



نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 0:43 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت


تنهايی ...

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...
والا به خدا این یه واقعیته!!!!


نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 21:42 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت



می دونم دوستم نداری تو دلت جایی نداری
رو دلم تو پا گذاشتی واسه عشقهای تو خالی
تو دلم همیشه جاته دستهای من دستهای خواهش
نگاهم نگاه عاشق تورو خواسته تورو خواسته
توی گوش من نمی ره شعر تلخ این جدایی
چرا باید من بمونم با یه دنیا بی وفایی
من دارم دیوونه می شم بیا برگرد بیا پیشم
بیا که من از غم تو می شکنم پژمرده میشم
صدای شرشر بارون توی گوش من می پیچه
اشک توی چشمهای خستم میریزه واست همیشه
کوه سنگیه دل من شده تبدیل به یه دریا
توی این دریای وحشی تویی اما اون یه رویا
بی تو هر لحظه و هر دم می خونم از دل تنگم
می دونی درد جدایی میزنه تیشه به ریشم



نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 10:57 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت


آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند




نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 22:27 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت



به ماه نگاه می کنم.

ميدانم

که تو هم چشم به ماه دوخته اي.

شايد

اينگونه به تو نزديک شوم.

شاید قطره ی اشکی دیدی در ماه شاید حاله ای قرمز

نقطه ایی کور و سیاه توی تاریکیه شب!

اون منم نفرین شده ! سرد !

روزگار چنين خواست

که بي تو ترين باشم.

نمي دانم سرنوشتم وصل کدام ستاره است

ولی دنباله ایی دارم کوتاه!

از ذهن تو تا مرگ...........................



نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 3:47 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت


یه نفر ...یک جایی...


تمام رویاهایش تویی...


وقتی که به تو فکر می کند ...


احساس می کنه


زندگی واقعا با ارزشه ..

پس هر وقت دلت گرفت ...


این حقیقت را به خاطر داشته باش...


یه نفر ...

یه جایی...


بیقرارته...

اینم بدون!!!!!

براي شکستن دل يه لحظه وقت کافيه...

اما براي اينکه از دلش در بياري ...

... شايد هيچ وقت فرصت پيدا نکني



نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 2:58 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت


پل

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت

 گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي

 

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد

 گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي



نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 22:51 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت


من آهنگ غریب روزگارم

                                               غمی در انتهای سینه دارم

تمام هستی ام یک قلب پاک است

                                               که آنرا زیر پایت می گذارم

شبی غمگین شبی باران و سرد

                                              مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

                                             مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

                                            ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستیم بود و ندانست

                                           که در قلبم چه آشوبی به پا کرد



نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 21:45 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت


يادته يه روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون؟

که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ...

گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟.. گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره

آسمون گريه َش ميگيره ...

گفتم يه خواهش دارم ، وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام

نذار ... گفتي به چَشم ...

حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ... و تو هم اون

دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي



نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 20:0 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت


تو می تونی منو از پا دراری     تو می تونی که اشکم در بیاری

 فقط تویی که می تونی عزیزم     منو عمری توی کما بذاری

تو می تونی که روحم رو بپاشی     تو می تونی دوستم نداشته باشی

آره تویی که می تونی عزیزم     بری لحظه ای یاد ما نباشی

ولی خوب می دونی نمی تونی بگیری از دلم هواتو                                                          

                                                          ولی خوب می دونی نمی تونی بگیری ازمن خاطراتو

تو می تونی نبینی خستگیمو     تو می تونی نفهمی بچگیمو

تو می تونی که نادیده بگیری     تمام لحظه های زندگیمو

بی وفایی تو خونته می دونم     می تونی بگذری اینم می دونم

می دونم می تونی بشکنی ساده     دل و حرمت هرچی هست می دونم

ولی خوب می دونی نمی تونی بگیری از دلم هواتو                                                          

                                                          ولی خوب می دونی نمی تونی بگیری ازمن خاطراتو



نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 8:4 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت


مرگ از زندگي پرسيد چرا من تلخم و تو شيريني؟

زندگي در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقيقت!!!

 



نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 0:26 توسط آرال
[ ] | ( ) | لینک ثابت


This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved